گاهی اتفاقها آنقدر سریع میافتند که تا به خودت میآیی، میبینی همهچیز تغییر کرده؛
دوستیها کمرنگ شدهاند، عشق معنای سابقش را از دست داده، ذوقها کور شدهاند و چایت سرد مانده است.
عجیب است؛ بعضی چیزها بیصدا تمام میشوند، آنقدر آرام که حتی نمیفهمی دقیقاً کِی از دستشان دادی.
فقط یک روز به خودت میآیی و میبینی دیگر هیچچیز شبیه قبل نیست.
نقدها
عزیزکم اگر گوش هایت را به روی این جهان فانی نمی بستی نه چایت سرد میشد و نه سرچشمه عشقت خشک میشد !جهان با تمام بلندی و پستی هایش در نهایت به پایان می رسد و تمام خاطرات تلخ و شیرین رو با خودش می بلعد . پس لحظه هایمان را با ارزش بدانیم!
شاید باید لحظهها را باارزش دانست، اما چه فایده وقتی بعضی لحظهها، هرچقدر هم که عزیز باشند، محکوم به تمام شدناند؟ من گوشهایم را به روی جهان نبستم؛ فقط آنقدر شنیدم و آنقدر دل بستم که دیگر امیدی به ماندن چیزی ندارم. گاهی آدم از جهان روی برنمیگرداند؛ فقط خسته میشود از اینکه هرچه دوست دارد، دیر یا زود از دستش میرود.