هر روزش همینگونه میگذشت؛
در سلولی کوچک، با میلههایی نامرئی؛ سلولی که اگر خوب نگاه میکردی، اندکی شبیه اتاق خوابش بود.
دیوانهوار عاشق شده بود.
هر دقیقهای را که با او سخن میگفت، عاجزانه میپرستید و آن زمانهایی که او را کنار خود نداشت، با خیال او به گفتوگو مینشست؛ چنان که گویی واقعاً روبهرویش ایستاده است. صورتش را در خیال لمس میکرد، لبخندش را میدید، با او میخندید و هر اتفاق کوچکی را برای دیوار خالی مقابلش تعریف میکرد. گاهی آنقدر غرق فکر او میشد که بیاختیار به سراغ قلم و دفترش میرفت و با واژههایی شاعرانه، او را میستود؛ انگار تنها روی کاغذ بود که میتوانست این حجم از دوست داشتن را تاب بیاورد.
با خودش فکر میکرد:
آیا عشقی که در کتابهایش خوانده بود، همین بود؟
یا در این قصه، او فقط مجنونِ داستان بود؟
شاید هم عشق، پیش از آنکه نجاتش دهد، دیوانهاش کرده بود.
نقدها