نمیدانم چند طلوع و چند غروب را دیدهام.
نمیدانم حتی چه موقع از سال است!
تنها این را میدانم که هر روز به احمقانهترین شکل ممکن، کنار لنچ های رقصان بر دریا، روی یک نیمکت چوبی نشستهام.... در انتظار کسی که مدتی است مرا تنها گذاشته.
لمس سرد دستان کسی بر روی شانه هایم لرزی از بدنم گذراند. میدانستم باز هم برادرم آمده تا دلدارم باشد. نیم نگاه بیرمقی بهش انداختم و گفتم:
_باز هم که اومدی؟
کنارم نشست. پا روی پا انداخت و گفت:
_نخواستم تنهات بذارم... هوا خیلی گرمه، بهتره برگردی خونه! بچهها منتظرن
_خونه؟ بدون اون دیگه خونهای ندارم...
برادرم نفس آه مانندی از سینه خارج کرد و گفت:
_اما اون دیگه برنمیگرده...
خیره به آبی خلیج اشک دور پلک هایم حلقه زد و گفتم:
_میدونم، امروز صبح بهم گفتن که جاوید الاثر شده...
اشک بر روی گونه هایم غلطید و ادامه دادم:
_نمیدونم دریا بیرحم بود یا زمونه... آخه چطور دلش اومد هیچ اثری از پیکرش برام نفرسته!
«روایتی از ناو دنا🇮🇷»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.