در با صدای قِژ مانندی باز شد و سکوت اتاق درهم شکست، و نور ضعیف و لرزان تاریکی را شکافت.
ستاره با دیدن برادرش که در عمق اقیانوس تاریکی، روی صندلی چرخ دار نشسته و به سقف خیره بود، قلبش چنگ خورد.
هیچ دلش نمیخواست او را شکست خورده و افسردهحال ببیند...
قدمی به اتاق برداشت. آب دهانش را فرو خورد و گفت:
«_داداش چرا تو تاریکی نشستی...»
برادرم نفس آه مانندی از سینه خارج کرد و گفت:
«_آدما تو سیاهی و تاریکی میتونن به وسعت روشنایی و نور برسن...»
چینی به پیشانی انداختم و گفتم:
«_اما فکر میکنم تنهایی از پسش برنمیای...»
اینبار تکخند تلخی که زد سیاهی اطرافش را به لرزه انداخت...
«_ای کاش اونی که تنهام گذاشت هم همین فکر رو میکرد...!»