انگشتان بلند و کشیدهاش، روی کلاویهها میرقصید و طنین عاشقی مینواخت. این نوا با ضربات قلب من هماهنگ شده بود. آنجا بود که بی اختیار دست بردم و سر انگشتانش را لمس کردم...
با خود خیال میکردم دل عاشقم را آرام بسازم!
اما نمیدانستم، با این حرکت گونههایم گلگون و نبض قلبم تندتر میشود.
دیگر صدای موسیقی شنیده نمیشد...
در آن سکوت، تنها ساز قلب ما به گوش میرسید...
یک نگاه از او کافی بود، تا عقلم را به دست قاصدکها بسپارم و در صحرای سبز رنگ نگاهش به پرپاز دربیام!
و یک لبخند کافی بود، تا مانند شبنم صبگاهی بر روی گل برگ لب هایش بنشینم...
تیک تاک ساعت زمانی را که گذشته بود به صدا درآورد. اما جالب اینجاست که تنها، زمان در یک نفس گذشته بود❥