هر کلمه ای را که روی کاغذ مینوشت قطره اشکی هم از لابلای مژه هایش میچکید و جوهر های آبی به غمگین ترین شکل ممکن پخش میشدند!
اما چاره ای نبود، او باید مینوشت از دلتنگی هایش، از حال اخیر این روز هایش، و دوستت دارم هایی که مدتی می شد به عزیزانش نگفته بود...
آخر می دانی، رخت سربازی تنش اجازه نمی داد دلدارش را ببیند، یا حتی خبری کوتاه از احوالش را به خانه برساند.
چند ماهی می شد که دور تا دورش را دیوار های سنگی و برجک های مراقبت گرفته بود، و تمام زندگیاش، در اطاعت از فرماندار و تیر و تفنگ خلاصه شده بود.
چند روزی بود دلتنگی و ترس چون گلوله ای سرد بر جانش نشسته بود، آخر باران آتشِ دشمن بر فراز آسمان ها گواه اخبار ناگواری بود.
اخباری که تپش از دل همه میگرفت با بیرحمی خون انسان های بیگناه را روی زمین جاری میساخت.
تا دیر نشده بود، باید این دست خط را به خانواده می رساند. دست خطی که جمله آخرش نوشته بود:
«_نگران من نباشید، به زودی به خانه برمیگردم...»
اما نمیدانست این نامه هنوز نرسیده، کلمه به کلمه اش، به جای جوهر آبی، به خون مینشیند...!