خودم را غوطهور ساخته در آغوش گرم کسی که سالها انتظارش را میکشیدم...
آنقدر عمیق که گویی همین لحظه هاست تا در شیرینی وجودش غرق شوم...
ریتم نفس هایش گرم و لرزان است. خنکای عطر وجودش دور دلم پیچ و تاب میخورد، و نجوای نبضِ دلش هماهنگ شده با نبض دل من... چون موسیقی که تابحال هیچ موزیسینی نساخته، و نخواهد ساخت...
خوشحالم، لبخند میزنم... شاید هم قطره ای اشک را مهمان گونه های آتش گرفته و سرخ از خجالتم بکنم...
اما نمیدانم چرا هرگاه چشم باز میکنم، دیگر او را میان بازوانم ندارم... روی مبل نشستهام و پرده نگاهم سقف سفید بالا سرم را پوشانده...
انگار همه چیز در خیالات خامم سپری شده بود.
اما همین خیالات هم زمان را برای من آهسته ساخت، تا شاید کمی، تنها کمی دل سبک کنم...