انگشتان بلند و کشیدهاش، روی کلاویهها میرقصید و طنین عاشقی مینواخت. این نوا با ضربات قلب من هماهنگ شده بود. آنجا بود که بی اختیار دست بردم و سر انگشتانش را لمس کردم... با خود خیال میکردم دل عاشقم را آرام بسازم! اما نمیدانستم، با این حرکت گونههایم گلگون و نبض قلبم تندتر میشود. دیگر صدای موسیقی شنیده نمیشد... در آن سکوت، تنها ساز قلب ما به گوش میرسید... یک نگاه از او کافی بود، تا عقلم را به دست قاصدکها بسپارم و در صحرای سبز رنگ نگاهش به پرپاز دربیام! و یک لبخند کافی بود، تا مانند شبنم صبگاهی بر روی گل برگ لب هایش بنشینم... تیک تاک ساعت زمانی را که گذشته بود به صدا درآورد. اما جالب اینجاست که تنها، زمان در یک نفس گذشته بود❥
هر کلمه ای را که روی کاغذ مینوشت قطره اشکی هم از لابلای مژه هایش میچکید و جوهر های آبی به غمگین ترین شکل ممکن پخش میشدند! اما چاره ای نبود، او باید مینوشت از دلتنگی هایش، از حال اخیر این روز هایش، و دوستت دارم هایی که مدتی می شد به عزیزانش نگفته بود... آخر می دانی، رخت سربازی تنش اجازه نمی داد دلدارش را ببیند، یا حتی خبری کوتاه از احوالش را به خانه برساند. چند ماهی می شد که دور تا دورش را دیوار های سنگی و برجک های مراقبت گرفته بود، و تمام زندگیاش، در اطاعت از فرماندار و تیر و تفنگ خلاصه شده بود. چند روزی بود دلتنگی و ترس چون گلوله ای سرد بر جانش نشسته بود، آخر باران آتشِ دشمن بر فراز آسمان ها گواه اخبار ناگواری بود. اخباری که تپش از دل همه میگرفت با بیرحمی خون انسان های بیگناه را روی زمین جاری میساخت. تا دیر نشده بود، باید این دست خط را به خانواده می رساند. دست خطی که جمله آخرش نوشته بود: «_نگران من نباشید، به زودی به خانه برمیگردم...» اما نمیدانست این نامه هنوز نرسیده، کلمه به کلمه اش، به جای جوهر آبی، به خون مینشیند...!
خودم را غوطهور ساخته در آغوش گرم کسی که سالها انتظارش را میکشیدم... آنقدر عمیق که گویی همین لحظه هاست تا در شیرینی وجودش غرق شوم... ریتم نفس هایش گرم و لرزان است. خنکای عطر وجودش دور دلم پیچ و تاب میخورد، و نجوای نبضِ دلش هماهنگ شده با نبض دل من... چون موسیقی که تابحال هیچ موزیسینی نساخته، و نخواهد ساخت... خوشحالم، لبخند میزنم... شاید هم قطره ای اشک را مهمان گونه های آتش گرفته و سرخ از خجالتم بکنم... اما نمیدانم چرا هرگاه چشم باز میکنم، دیگر او را میان بازوانم ندارم... روی مبل نشستهام و پرده نگاهم سقف سفید بالا سرم را پوشانده... انگار همه چیز در خیالات خامم سپری شده بود. اما همین خیالات هم زمان را برای من آهسته ساخت، تا شاید کمی، تنها کمی دل سبک کنم...
پ.ن: «_میدونی چیه... دلم خیلی گرفته... میگن نویسندهها میتونن جمله هایی رو بنویسن که به دل و جان آدمی نفوذ کنه! الانم من خیلی دلگیرم، میشه برام بنویسی " دیگه ندارمش" بدون اینکه همین رو بنویسی؟» «+آره میتونم...» ༺دیگر نه عطر وجودش را در این خانه پیدا میکنم، نه حس حضورش را... ༻ «_ 😔...»
دوستت دارم، اما نه به اندازه تمام ستاره ها و گل های جهان! بلکه به اندازه تمام دوستت دارم هایی که بهم نگفتی...