قطره های باران که شدت گرفت، همه دویدند.
یکی رفت تا پناه بگیرد، دیگری به دنبال چتری رفت و تعدادی برای اینکه پناه کسی باشن روانه شدند...
اما من...
اما باران را دوست داشتم!
چون قطره های سردش وقتی بر روی گونه های داغم کوبیده میشد و عمق قلب آتش گرفته ام را خنک میکرد، یا حتی زمانی که اشک هایم را پنهان میکرد...
درسته، اشک هایم را که پنهان میکرد، بیشتر دوستش داشتم...
چون آن روز، تنها باران بود که پناه درد من میشد