نمیدانم چرا...
با تمام غروری که به خرج دادم و با تمام کممحلیهایم....
باز دلتنگ چشمان خاکستری و لمس دستان گرمی هستم، که روزی تمام زندگی من بود...
«دقت کن!»
روزی تمام زندگی من بود...!
حال با دلتنگی گاه و بیگاهم چه کنم؟
با این دستان سرد، که سرمایش در عمق قلبم ریشه کرده و نگاهی که به قاب خالی از عکس و کمد خالی از لباس هایش است چه کنم؟!
وای از حال من و این دل تنگم...
و وای از تو که قدر ندانستی، اما وجودم را با خود بردی و پوسته ای سرد از من به جا گذاشتی...