«ازت متنفرم...!»
کوتاه نگاهش کردم. پوزخند زدم و گفتم:
«چشمات دروغ میگن...»
حرصی تر از قبل گفت:
«میگم ازت متنفرم...!»
باز نگاهش کردم. اینبار عمیق جوری که دلم برای هزارمین بار لرزید و گفتم:
«ولی چشمات دروغ میگن... اگه متنفر بودی الان زیر چشمات از اشک برق نمیزد و عمق چشمات نمیلرزید»
سر به زیر گرفت و آهسته گفت:
«لعنت به من و این چشمها...»