خیال میکردم گرمای لبخندش، همانند گرمای خورشید است... حتی نگاهش که چون اقیانوس مرا غرق کرده بود...
نمیدانستم تنها من غرق اقیانوس و خورشیدش شدم، و هرچه دست و پا میزنم در تاریکی فرو میروم!
و او کنار ایستاده و برای نجات من ایده ای ندارد.
آه از قلب بیچاره من، که فرق بین نور و تاریکی را نفهمید!