رقصِ حروف بر سپیدیِ کاغذ غلتکِ خودکار را به شور میآورد تا در سکوت داستانی ناگفته جان بگیرد.
روحش چنان بر روحم تنیدن که گویی از پیش از آغاز، با هم در یک پوست زیستهایم و این دیدار، نه آغاز که یادآوری پایانی دوبارهست...
با اینکه وقت ندارم؛ اما... اگر برای تو باشد، از قاب تنگ ساعت بیرون میزنم دستهای عقربه را میشکنم و هر ثانیه را مثل یک عمر در مسیر دیدنت قدم میزنم.
او هر صبح با دقت همه نشانههای غم را از زندگیاش پاک میکرد مثل پاک کردن رد پای مرگ، تا فقط نور و حرکت باقی بماند.
زن تجلی راز حیات و شعر جاری در رگهای هستی است موجودی که در تار و پود وجود، معنای خلقت را با ظرافتی بیمرز میبافد. او تنها نیمهی دیگر نیست، بلکه آن توازن میان شور و آرامش است که جهان را از بیمعنایی نجات میدهد در نگاه فلسفی، زن همان نقطه عطفی است که در آن، ماده به آگاهی و سکوت به فریاد زیبایی بدل میشود. او فراتر از کالبد، معنای صبوری و قدرت را در قالب لطافتی انکارناپذیر بازتعریف میکند گویی تمام جهان در نگاه او، از غبار تکرار پاک میشود تا دوباره، با رنگ و بوی تازهای متولد گردد.
کودکیام، آن روز را یک پاداش میدانست جشنی برای بودن. اما حالا که بزرگ شدهام، میبینم آن روز فقط نشانهای است از اینکه یک سال دیگر، از من چیزی را با خود برده و چیزی را جایگزین کرده است. دنیا دیگر آن رنگهای درخشان را ندارد، شاید چون یاد گرفتم به جای تماشای رنگها، به تماشای سایهها بنشینم :)
انسان معجزهای است در میان سکوت بیکران هستی؛ موجودی که از خاک برخاسته، اما در نگاهش، ستارهها میدرخشند. ما همان پرسشهایی هستیم که در کالبد ماده، به دنبال معنا میگردند و در تلاطم میان وجود و عدم، پیوندی میان زمین و آسمان میسازیم. ما فراتر از تپشهای قلب و جریان خون، تبلور آگاهی هستیم؛ موجوداتی که از درد، شعر میسازند و از تنهایی، پلی به سوی ابدیت برمیسازند. شاید تمام هستی، تنها تماشاگر لحظهای باشد که انسان، در اوج حیرت، خود را باز مییابد.
زاده شدهام که معنای تنهایی را بیاموزم.. چون حکاکی زخمی بر تن صخرهای سرد که هرچه بیشتر میگذرد، عمق حضورش را در غیاب تبرهای دیگر ثابت میکند. من، تماشاگر سقوط ستارهای هستم که هیچکس ندید و این تلخترین میراث من است: دانستن اینکه برای نوشیدن زهر حقیقت همیشه باید در نهایت سکوت و تنهایی به ضیافت شبنشینی سایهها رفت. دنیا، گورستانی است که در آن، آدمها تنها به اندازهی خاطرهای مبهم در ذهن خاکها زنده میمانند و من، تنها آن مسافری هستم که پیش از رسیدن به مقصد، در نیمهی راه، تکههای آینهاش را در بیابان جا گذاشته است.
گفت: حق قند نیست که کنار گذاشته شود، تنها به این دلیل که مردم تلخی قهوه را دوست دارند. باید میگفتم: راست میگویی. قند حقش نبود کنار برود، بعضی تلخیها را آدم با جان میخواهد، نه با کام شیرین. پس... مردمی که اهل ریاضتاند، قهوه را تلخ میخورند.
گفت: انتخاب بین بد و بدتر، باز هم حق انتخاب است؟ پاسخش چنین بود: « انتخاب بین بد و بدتر نامش انتخاب نیست، تحمل تقدیر است. اما آدمیزاد حتی میان دو تاریکی هم دنبال روزنهای میگردد تا بگوید خودش خواسته حتی اگر هر دو راه به درد میرسند. چون نخوردن را هم نمیتوانی انتخاب کنی. میان بد و بدتر، آن که کمتر میسوزاند را انتخاب میکنی و اسمش را میگذاری آزادی. بد و بدتر، مثل دو زنجیر به یک دستاند. انتخاب کنی یا نه، اسیر تویی. اما شاید شرافت آدمی در همین باشد که بدتر را نخواهد، حتی در بدی...»
پرسید: «این همان لبخندیست که وقتی هیچی نداشتی، بهت انگیزه میداد؟» گفتم: «شاید… و شاید تمام چیزی که برای بخشیدن داشتم، همین بود.»