زاده شدهام که معنای تنهایی را بیاموزم..
چون حکاکی زخمی بر تن صخرهای سرد که هرچه بیشتر میگذرد، عمق حضورش را در غیاب تبرهای دیگر ثابت میکند.
من، تماشاگر سقوط ستارهای هستم که هیچکس ندید
و این تلخترین میراث من است:
دانستن اینکه برای نوشیدن زهر حقیقت همیشه باید در نهایت سکوت و تنهایی به ضیافت شبنشینی سایهها رفت.
دنیا، گورستانی است که در آن، آدمها تنها به اندازهی خاطرهای مبهم در ذهن خاکها زنده میمانند و من، تنها آن مسافری هستم که پیش از رسیدن به مقصد، در نیمهی راه، تکههای آینهاش را در بیابان جا گذاشته است.