نویسندهای مدیریت خوانده؛ تخلص: قلمدست
مدتها بود قلم در دست نگرفته بود. بگومگو با همسر و دردسرهای طفل نوپا یک طرف؛ همسایهای ناراحت و نابکار طرف دیگر. شب قدرش تمام شد و یک جمله دوباره دلش را قلقلک داد: تا میتوانی بنویس!
یخچال ساید روی کول گذاشت. پله اول رو که بالا رفت، حس کرد بواسیرش زد بیرون. بغض گلوش رو گرفت و زیر لب فریاد زد آهسته: آی مادرجان! پله دوم رو بالا رفت، یاد جهيزيه دخترش افتاد...شکست. مزد دستش رو گرفت؛ اما جان و تنش هنوز میسوخت...
تماس گرفته بود و التماس بخشش داشت: بخشیدن هفت میلیون دیه. با خودش فکر میکرد: ببخشد یا نبخشد؟ ببخشد، چه تضمینی هست دوباره جسارت نکند؟ و نبخشد، باید منتظر آتش انتقام باشد. دو راهی عجیبی بود که به این عبارت رسید: در عفو، لذتی است که در انتقام نیست.
بین دو راهی مانده بود: شکایت یا باج دادن؟ شکایت یا زن و فرزند؟ در نهایت انتخاب کرد؛ ولی راه سومی که از این دو عبور نکند: صبر.
موی سگها جلوی خانهاش ریخت. تذکری محترمانه در پیامک داد و درخواست آبکشی. فحشهای رکیک و تهدید، جوابش بود. با خودش گفت: به وقتش با دادگاه، جوابت را میدهم حراملقمه!
ساعت از ۱ نصفه شب گذشت. به ساعتهای عمر گذشتهاش فکر کرد: چقدر کار نکرده و کتابهای نخوانده دارم! عمر چقدر کوتاه است! چشمانش از بیخوابی میسوخت. یاد قرار دکتر فردای پسرش افتاد و دوباره به خودش گفت: اصل زندگی رو دریاب! زندگی همینه!
کنار اتوبان غذای خونگی میفروخت و نمازش رو اول وقت داشت میخوند. به پسرش نشونش داد و گفت: نگاه کن! پول بابرکت یعنی این.
شکایت اطاله شده بود. دوباره کلانتری و دوباره رفت و آمد و باز شدن پرونده برای شکایتش. خسته بود؛ اما ناامید نه! شروع به نوشتن کرد و گفت: خدایا خودت کمک کن.
گرونی لوبیاچیتی آزارش داد؛ کیلویی سیصد و خردهای. با درد کارت کشید و دردش تا عمق جانش رفت. فروشنده انگار چیزی حس کرده باشه، بهش گفت: خودتو برای لوبیای چهارصدی هم آماده کن! زیر لب با خشم نجوایی کرد و مغازه را با دردهایش ترک...
با ادبیات و عشق و احساس پیمان بسته بود؛ اما دست آخر او را رها کرد و رفت و زندگیش را هم برد. به او گفتم: زندگی همین هست؛ فراز و نشیب و آمیخته به بلاها و سختیها ! راهی نیست جز صبر... تقدیم به جواد عزیز