یخچال ساید روی کول گذاشت. پله اول رو که بالا رفت، حس کرد بواسیرش زد بیرون. بغض گلوش رو گرفت و زیر لب فریاد زد آهسته: آی مادرجان!
پله دوم رو بالا رفت، یاد جهيزيه دخترش افتاد...شکست.
مزد دستش رو گرفت؛ اما جان و تنش هنوز میسوخت...
4پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.