ساعت از ۱ نصفه شب گذشت. به ساعتهای عمر گذشتهاش فکر کرد: چقدر کار نکرده و کتابهای نخوانده دارم! عمر چقدر کوتاه است!
چشمانش از بیخوابی میسوخت.
یاد قرار دکتر فردای پسرش افتاد و دوباره به خودش گفت: اصل زندگی رو دریاب! زندگی همینه!
14پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.