آیسان هستم ،تاریکی و روشنایی هردو درون من هستند
اینجا از جهنم هم بدتر است و من در جهنم تو، با خواست خود میسوزم.
با هر شبی که میآیی خیانت میکنی با هر صبحدم که میروی زخمی تازه میزنی این دل تنگ بازیچهی تو شده و چشمانم به راه نیامدن تو کور خواهد شد نفرین بر این انتظار که جز انتقام حاصلی نخواهد داشت
دل من در هوای روی تو گم شد چو ذرّه در شعاعِ نوریِ بیخم شد تو همچو جوهرِ خورشید، پاک و پنهانی من همچو ذرهای افتاده در این ویرانی میدانم این رهِ ما را وصالی در پیش نیست اما چه سود، دل از عشقِ تو بردن کیمیاست و کیش نیست باشد که روزی از کرم، چرخ دگرگون شود معجزهای رسد، حجابِ بین ما خون شود
در آسمانِ شب، مهتابِ تنها، در آرزویِ نورِ خورشید، دلش غوغا. خورشیدِ روز، چونانِ شاهی تابان، به ماهِ شب، ندارد هیچ پیمان. ولی عشقشان، فراتر از دیدنِ رو، پایدار و جاودان، برتر از هر گفتگو. مرا عشقِ تو، چونانِ این عشقِ دور، ماندگار و ثابت، در دلِ پر شور.
در این خاکِ غریب، نَفَسهامان حبس است، چشمها خیره به دور، در پیِ یک عکس است. وابستگی، زنجیری، دیوانهوار گشته، دلی پر، دست خالی، این رسمِ نحس است
چشم و دلسیر را از نگاهِ آرامش میشود شناخت؛ نه به داشتهها، به دلنبستنها
آدمی قدرِ قُلّه را آنگاه میفهمد که یکبار زمین زیرِ پایش خالی شده باشد.
در این دیار، غمی کهنه خانه کرده هر سینه را غمِ جانانه خانه کرده هوا گرفته و دلها گرفتهتر بختِ سیاه، راهِ ستاره بسته تر اشکِ یتیم، آهِ فقیر، ناله یِ درویش مرگِ امید، ختمِ کلام، رفتنِ خویش
در کوچههای شب، سایهها در کمین، بغضهای فروخورده، برمیخیزند از زمین.
خورشیدِ درون، خاموش و سرد. دریاچهی اشکم، موج میزند. دیوِ سیاهِ من، با من همنبرد، هر چه دارم از من، میرباید و میتند. تکهتکهام میکند، چون پارچهی کهنه، میدوزد مرا با نخِ ناامیدی. خودم، به دستِ خودم، اینچنین شده، غرقِ این جهنمِ خودساخته،