روح طبیعت
دل من در هوای روی تو گم شد
چو ذرّه در شعاعِ نوریِ بیخم شد
تو همچو جوهرِ خورشید، پاک و پنهانی
من همچو ذرهای افتاده در این ویرانی
میدانم این رهِ ما را وصالی در پیش نیست
اما چه سود، دل از عشقِ تو بردن کیمیاست و کیش نیست
باشد که روزی از کرم، چرخ دگرگون شود
معجزهای رسد، حجابِ بین ما خون شود
4پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.