خورشیدِ درون، خاموش و سرد.
دریاچهی اشکم، موج میزند.
دیوِ سیاهِ من، با من همنبرد،
هر چه دارم از من، میرباید و میتند.
تکهتکهام میکند، چون پارچهی کهنه،
میدوزد مرا با نخِ ناامیدی.
خودم، به دستِ خودم، اینچنین شده،
غرقِ این جهنمِ خودساخته،
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.