هرگز تنها قدم نخواهی زد ۲/۲
ثانیهای چهرهات چشیدم، بویت شنیدم، از خود گم گشتم، بیخود شدم. تو چه؟ تو چه در سرت میپرورانی دزد کوچکم، گرفتیاش تا نگهداری، یا بفروشی؟ حتما قیمت گزافی هم دارد، هیچجا پیدا نمیشود. احتمالا برای دست گرفتنش، سر و دست میشکنند.
حال، به حال چشمی ندارم، به آیندهای مینگرم، که تو هستی، صدایم میزنی، اخم میکنی، جان میدهی و جان میگیری. نیاز است که بگویم چه زیبایی؟ آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؛ اما تو، مثل دیگران نیستی، چشم انسانی یا حتی، زبان حیوانی، توانایی کشیدنت را ندارد.
شاید بزرگترین استعدادم این باشد، دلیلی که به خود میبالم. میتوانم، از تو، بنویسم.
گفتنی را گفتم، شدم شیدای دیوانه، آری آنطور صدایم کن، عاشقِ میخانه.