هرگز تنها قدم نخواهی زد ۱/۲
هرگز تنها قدم نخواهی زد. چون چیزی داری که برای من است؛ از جیب نبریدی دزد کوچکم، از قلب بریدی.
قبری کندی. چالم کردی. من را چو نفس دیدی، در قفسهی سینهات، حبسم کردی.
بر دیدهام دیده دوختی، لبم را به لبت، پینه دوختی.
گهگاه، گمان بری، همهاش گمان است، در قلبم جایی نداری؛ اما مسئله چیز دیگریست، آنجا که فکر میکنی نیستی، گر نباشی، تبدیل میشود به نیستی.
آفرینش را آفرید ایزد رنگینکمان، رنگش را از تو گرفت، کماناش را از من، اینگونه بود که دلهایمان، یکدل شدند. با یک تیر به هم، متصل شدند.
داستانی میگویم، لمس میکنی؟ این افسانه را در ذهنت رسم میکنی؟ گر نباشم برای جانم تب میکنی؟
اینها را ولش، به من و تو، به ما، فکر میکنی؟