مروری بر خود ۱/۲
اینها را مینویسم که نوشته باشم. گفته باشم. بشنوی. نگویی نگفتی. دنبال چه میگردی؟ بگذار من حرف بزنم. بگو.
دیگران فکر میکنند، دربارهام. چه میگویند. چه میخواهند. اینها اهمیتی ندارد، بگو، تا بهحال، از خود پرسیدی، من دربارهام چه فکر میکنم؟
در ذهن خود به زبالهدان تاریخ پیوستم یا هنوز ارزشی برای «من» قائلم؟
گاه میپندارم، ببخشید، اکثرا میاندیشم، چرا مثل دیگران در بهر زندگیام نیستم. تلاش برای چیزی که دوست ندارم. زندگی فقط برای پول، راحتتر نیست؟ احترام میآورد. پس چرا، به آنسو گام نمینهم، چرا زندگی، نمیکنم؟
در سر، دردسرم، دوایی، برای سردردم، ندارم. کاش میشد، پاپوشی بدوزم، پاپیونام را سفت، ببندم، و خودم را تا ابد، برای خیانت به «من» چال کنم.
آن زمان خشنودم؛ وقتی ذرههای خاک به صورتم برخورد میکند، بوی سردش را استشمام میکنم. از خاک آمده، به خاک برگشته. من لیاقت، این چیزی را که به آن زندگی میگویید، ندارم. بلد نیستم. زندگی کنم. فقط، فکر میکنم. روز، شب و شب.