ما عادی نیستیم ۱/۲
درد دارم. بیاندازه. بیحد. آنوقت که قلبم لرزید، باید میدانستم بعدها دستم اینگونه میلرزد. تمام زورش را میزند تا واژگان را بنویسد؛ اما دردش، دارد، دفنش میکند. زنده زنده.
آن زمان گفتم: «بعدها میفهمم، چرا اینگونه معتاد، این بیماریام.»
فهمیدم؟ نه. گاه پیچدگیِ موهایت هم، جلوی قلب پیچیدهام، سر پایین میاندازد. چطور میشود چیزی را بخواهم که، باید خانهام باشد؛ ولی، تنها، کفنم است.
از سوال پرسیدن رنجیدهام. کی میشود، زنجیرم رها شود. شاید، نفرینیست، خود برگزیدمش، دیگران گفتند؛ من گوش نکردم. عاشق، این نفرینم. حتی اگر قصد جانم را داشته باشد؛ حتی اگر، نفرتِ در سینهاش، از سرعت ضربان در سینهام، پیشی گیرد. هرچند، آن روز، احتمالا، قلبم ایستاده. وگرنه خود میدانی، محال است در رگهایم، برایت جا نداشته باشم. آن رگها یا برای تو نبض میزنند، یا با کمک دست، خودشان را، رگ میزنند.