تو، من شدی ۲/۲
من صرفا، حقیقت را میگویم. شاید برایت متفاوت باشم؛ اما من، آن نیستم که در کنارت میبینی، آنم که نمیتوانی از فکرت بیرون کنی.
گفت: «خودشیفتهای؟»
«من فقط حقیقتی رو میبینم که بقیه نمیبینن، به دست آوردن هرچیزی، تبعات خودشو دنبال میکنه»
راست میگفتم، ساده نبودم، آسان نبودم. نیستم.
فکر میآید، باز هم، مرگ میخواهم؟ نه. حرف دارم، سردرد؟ کمی. بازی فکری است مگر لاکردار؟ کمی. عاشق شدی؟ نمیدانم. به چه میاندیشی؟ به خواب؟ چه میخواهی؟ کمی سم. که بمیری؟ مردن را که از خاکستر ققنوس بلند شدم. پس برای چه؟ نمیدانم، شاید نیازم شود. شاید؟ آری خب، اصلا اینها را ولش، چه میخواهی؟ خودم را. داری؟ دارم. حالت خوب است؟ خوبم. عجیبی؟ عجیبم. تکانی به خود بده و بخواب. منتظر اجازهی شما نیستم، منتظر طلوع خورشیدم.