تو، من شدی ۱/۲
خودم را دوست دارم. بیش از همهچی. من نمیگویم. دیگران میگویند. چرا؟ بیشتر از آنکه بر تو فکر کنم، بر تاثیری که رویم میگذاری فکر میکنم. شاید اشتباه نیست، من تو نشدم، تو من شدی.
صبح که میشود، آفتاب طلوع میکند، گنجشکها آواز میخوانند و من میمیرم، اگر بارانی از گونهات پایین بیاید. چه شد؟ فقط زیبایی را پشت زیبایی آوردم. من ضعف ندارم، تو را مشکل نمیبینم. تو، موهبتی بر من اهدا میکنی که نداشتمش، ثانیهای، به همهچی فکر نکردن را. عجیب نیست که توجهم درگیر ستارهای میشود که شب و روز در صورتم میخواند، دوستم دارد. دوستت دارم. چه شد، رک گفتمت، نگفتم، تنها ستارهی شبمی، نگفتم، وقتی میخندی، انگار دنیا را به من دادهاند، گفتم، دوستت دارم. شاید بعضی وقتها، واضحتر باشد.
شیطان لب به دهن باز میکند، میپرسد، چرا انقدر دیوانهای. به قولی، آنقدر دیوانهای که دیو ندید ویرانهای.