بهشت من ۲/۲
هشتادهزار خوبی هم که داشته باشد، اگر دستمان در دست هم نباشد، یکچیز کم دارد. ناقص است. مثل من و تو که، ناقصالعقلیم. مثل دیوانهها، بر هم زل میزنیم، و میخندیم. بخش ناقص من تویی، و بخش ناقص تو منم. انگار برقمان گرفته. انگار، الکترونهایی به اشتراک گذاشتیم، تا باهم، کامل شویم.
مهم نیست کجا بروی، آن سر کهکشان هم که باشد، ثانیهای پشتت را ببینی، مرا میبینی. دست خودم نیست، نمیتوانم چشم بردارم. میدانم تو نیز آنطوری، دزد کوچکم، موقع دزدکی دید زدنت، دیدمت.
گهگاه با خود میگویم:
«کی تمام میشویم؟»
شاید سوال را اشتباه میپرسم، شاید باید بگویم:
«دنیا، کی، به آخر میرسد؟»