بهشت من 1/2
در بهشت قدم میزنم. بهتزده. انگار، جهان دهان وا کرده و مرا اینجا کاشته. به نظر، همهچیز شیرین و من تنها ترشیِ این باغم.
افکارم بال در میآورند، از سر و کولم بالا میروند و دستورم میدهند، بر زانو میافتم. غرق شدهام. در چشمهی عسل نه، در چشمهای سیاهی که، این سفیدی بینهایت را بر من زهر میکنند.
در بهشت، التماس جهنم را میکنم. حال جهنم برای من بهشت شده. چون، تو در آنجایی. شاید باید تعبیر دیگری بگویم:
«تو، باغ عدنم هستی، دخترم. چیزی که حاضرم، کل زندگی فانیام را، برای به دست آوردنش، خرج کنم.»
نمیدانم چطور باید بالا دستی را راضی کنم، حتما درک میکند، آن خدای با سلیقه، خودش تو را ساخته، حتما میفهمد، چرا نمیتوانم از تو، دست بکشم. نکند برای همین تو را دور کرده؟ چون، قلبی در سینه داشتی که برای من میتپید. حسودیاش میشد. چیزی که خودش ساخته بود، حال برای من بود.
خدا هم رویت وسواس دارد، رقبای زیادی دارم؛ اما از پیش برندهات شدم. اصلا مگر میشود سرنوشت را بی «ما» نوشت؟
جهانی که لبمان را بر روی هم نداشته باشد، همان بهتر که وجود نداشته باشد.