فکر میکنم، بیتو، روز و شبم، روزه شده. لب تر نمیکنم. فقط، مینویسم. از آتش بین لبهایمان، تا، افسار بین دستهایمان.
اولینبار را یادم است، باران میبارید، نفس میکشیدم، سرد بود، دوستش داشتم؛ اما گمان نمیکردم چیزی بیاید که، هرچه حس کرده بودم را، فراموش کنم.
قطرات در دستم جمع میشدند، بر چهرهام میریختند، انگار، یکی شده بودیم، من و باران، حتما حسودیات شد نه؟ چندی نگذشت که، ناگهان، زمان ایستاد. با رعدوبرقت، لمسم کردی. یکجا مردم. هرچه داشتم، هرچه نداشتم، از بین رفت. از لحظهی بعدش دنبال خودم میگشتم، در چشمهای تو. در حرفهای تو، در گونهی تو.
اگر واژهای برای تعریفم بود، «تو» بود.
بود. کاش نبود، کاش حال باشد. تا ابد باشد؛ اما نیست. بعضی چیزها، برای همیشه نیست، حتی اگر، اسمش را، عشق بگذاری. فقط حسش است، لمسش، نیست.