همون لحظه حس کردم دیون داره نزدیکم میشه. خیلی مویی و سریع جاخالی دادم و، راستشو بخواید، با گرز ونومی کوبیدم وسط کمرش. (صدای سقوط) . . . (صدای له شدن گوشت) - اوه، تو هم رفتی توی این دویست نفر. با اون سیصد کیلو وزن، فکر کردم صدای ترکیدن شکمت بود که اومد! + ۱۳... عوضی... این... بزرگترین... و... زیباترین... اثرم... بود... - چی... زیبا...؟ خیلی چندشی! بخشی از رمان ابرقهرمانی ترتین
یک هفته از اون مثلاً سوءقصد گذشت. من که روز پنجم مرخص شده بودم، بعد از چند روز استراحت، دیگه وقتش بود از خونه بزنم بیرون و کمی پیادهروی کنم. داشتم راه میرفتم که ناگهان زمزمهای باعث شد همونجا سر جام وایسم. - مشتایی که بهت زدم، باید از "خواب خرگوشی" که داشتی بیدارت کرده باشه! سرمو چرخوندم، اما پشت سرم هیچکس نبود. - نگرد، من این جا پیشت نیستم! فکر نمیکنم الان دیگه دوست داشته باشی از شر خودت خلاص بشی و از اون "خواب خرگوشی" بیدار شدی. معمولاً کسایی که میخوان خودشون رو بکشن، باید یه جرقه توی زندگیشون بخوره که پشیمون بشن. متأسفانه تو با یه جرقهی کوچیک راه نمیافتادی، پس مجبور شدم اون صاعقه رو بهت بزنم! احتمالاً میخوای بابت اون مشتها ازم تشکر کنی. پس به اون محلی که بهت میگم بیا... برگرفته از رمان "معادلهٔ همهچیز"
این که اسم سرنا رو روش گذاشتم، شاید یکم خودخواهی باشه، ولی... چقدر صداش شبیه سِرناست... شاید بهترین انتخابم این بود... اینطوری همیشه به یادت میمونم. نمیخوام هیچ وقت از یادم بری. (برگرفته از رمان ابرقهرمانی ترتین)
اون لحظه، اون حسی که داشتم، روی لبهٔ پل هوایی... بادی که تو صورتم میخورد... این حس همون حس بود... همون حس آزادی...شاید تو زندگی بعدیم این همه اضطراب رو لازم نیست که دیگه تجربه کنم. خودم رو برای پرواز آزادی آماده کرده بودم که گرمای عجیبی دور کمرم حس کردم... (برگرفته از رمان معادله همه چیز)
دستاش، اون دستای زیباش، داشت سرد میشد. میتونستم حسش کنم، درحالی که زیر آوار بودم و اشک از چشمانم جاری بود...تمام حسرت زندگیم این بود که هر چقدر تلاش کردم، از زیر آوار نتونستم برای آخرین بار چشمانش رو ببینم... برگرفته از داستان "ترتین"
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.