دستاش، اون دستای زیباش، داشت سرد میشد. میتونستم حسش کنم، درحالی که زیر آوار بودم و اشک از چشمانم جاری بود...تمام حسرت زندگیم این بود که هر چقدر تلاش کردم، از زیر آوار نتونستم برای آخرین بار چشمانش رو ببینم...
برگرفته از داستان "ترتین"
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.