یک هفته از اون مثلاً سوءقصد گذشت. من که روز پنجم مرخص شده بودم، بعد از چند روز استراحت، دیگه وقتش بود از خونه بزنم بیرون و کمی پیادهروی کنم.
داشتم راه میرفتم که ناگهان زمزمهای باعث شد همونجا سر جام وایسم.
- مشتایی که بهت زدم، باید از "خواب خرگوشی" که داشتی بیدارت کرده باشه!
سرمو چرخوندم، اما پشت سرم هیچکس نبود.
- نگرد، من این جا پیشت نیستم!
فکر نمیکنم الان دیگه دوست داشته باشی از شر خودت خلاص بشی و از اون "خواب خرگوشی" بیدار شدی.
معمولاً کسایی که میخوان خودشون رو بکشن، باید یه جرقه توی زندگیشون بخوره که پشیمون بشن.
متأسفانه تو با یه جرقهی کوچیک راه نمیافتادی، پس مجبور شدم اون صاعقه رو بهت بزنم!
احتمالاً میخوای بابت اون مشتها ازم تشکر کنی. پس به اون محلی که بهت میگم بیا...
برگرفته از رمان "معادلهٔ همهچیز"