-راستشو بخوای من هیچ وقت راستشو نگفتم.
لبخند زد.
- راستشو بخوای منم هیچ وقت باورت نکردم.
گفتن چیزی که هر دو می دانستیم آن قدر مهم نبود که ندانستن چیزهایی مثل این که سرعت اثر زهری که من در قهوه ریخته بودم بیشتر بود یا پرواز گلوله از تفنگی که او از زیر میز به سمتم نشانه رفته بود.