کم خوراک شد نفهمیدن گفتن لابد چیز میز کنار غذا زیاد میخوره، دست و پاش شروع کرد به لرزیدن و تکون خوردن گفتن به خاطر کمبود آهن، ناخناشو می جوید گفتن لابد بلند شدن، موهاش ریزش پیدا کرد گفتن حتما به خاطر رسیدگی کمی هستش که داره خسته شد خسته بدون هیچ جونی تو بدنش افتاد یه گوشه زیر تمام حرفا خودشو دفن کرد یه پارچه هم کشید روی خودش رفت پایین پایین پایین تر از عمق تمام حرفای نگفتش گفتن عه پاشو دختر تنبلِ تن پرور حرف نزد سکوت کرد آروم بود زبونش لای تمام حرفای نگفته قفل شده و از اون پشت دست و پا میزد برای یه لحظه آزاد شدن، مغزش میگفت بزار برو اما دلش میگفت بمون کجا رو داری آخه کاری به کار کسی نداشت گفتن معلوم نیست چه مرگشه این دختر آخه نونش کمه آبش کمه؛ یه روزی هم میفته گوشه خونه جسدش بوی رویا میگیره بوی تمام آروزهایی که یه روز میخواست دیگه آرزو نباشن بوی عشقی رو خواهد گرفت که تا آخرش به همه همون نفهما داشت روحش بوی بهشتی رو خواهد گرفت که برای خودش ساخته بود و هیچ وقت بهش نرسید بعد میگن ای بابا آخرشم نفهمیدیم چش بود طفلی آره اونا صلاحشون به نفهمیدن بودن اونم صلاحش به نبودن به به عجب معامله دو طرفه قشنگی