شب میشه خونه ساکت میشه هنسفری رو برمیدارم شروع میکنم به شنیدن موزیکایی که عمیقا ته دلم و میسوزونن شروع میکنم به اشک ریختن یکی پس از دیگری روی گونه هام سر میخورن راهی گوشام میشن روی لبام مزه شورشون رو حس میکنم محکم تر میبندم چشمامو افکار توی سرم نمیزارن بخوابم پاهام بیقراری میکنه هی جابجا میشم مغزم داره میترکه میشه یک،دو،سه کی خوابم برد اصلا کی صبح شد اصلا صبح میشه واقعا آخه من طلوع و حس نمیکنم، نمیبینم همش توی غروب میگذره زندگیم توی تاریکی گیر کردم توی مه یه مه غلیظ و وسیع صبح میشه باید پا شم و دوباره خودم و درگیر کنم سعی کنم سعی کنم سعی کنم دووم بیارم واقعا سعی میکنم سعی میکنم به حرفاش فکر نکنم باید بتونم حرفاشو فراموش کنم من هنوزم عاشقشم باید فراموش کنم تا دوباره بتونم کنارش باشم باید قلبمو پاک کنم و تا اون موقع نمیتونم هیچ طلوعی رو ببینم کارم شده همین صبح تا شب شبیه یه مرده ی متحرک یه نقاب روی صورتمه شب که میشه دراز که میکشم میگم من واقعا کیم چه جایگاهی تو زندگی بقیه دارم و شروع میکنم عمیق و با تمام وجود برای خودم برای اون برای خودمون از ته دل گریه میکنم و باز و باز و باز دوباره و دوباره صبح میشه صبح ...
پس من چی من طفلی کیم داداش تو این دنیا اصلا هستم کاش حداقل میشد طفلی تو بودم مادر... قلبم گرفته رفیق کودکیم کجایی بیا با هم برگردیم مسیر مهد کودک تا خونه رو دستم و بگیر دوباره توی گوشم نجوا کن دوست دارم بهم بگو میخوای منو ببینی باور کن این دفعه میام فرار میکنم از خونه ولی میام توی آغوشت کجایی رفیقم؛ بابا بزرگی کجایی کاش لحظه آخر بوسی که روی گونم کردی رو پاک نمیکردم کاش تا دم در برای بدرقت میومدم کاش تلویزیون اون لحظه خاموش بود؛ دایی جونم کجایی کاش بودی و یه بار دیگه با هم شیر بازی میکردیم بعد منو محکم بغل میکردی و میچرخوندی کجایین دلم برای همتون یه ذره شده کاش میشد تک تکتون فقط یه بار دیگه هم که شده حتی از دور ببینم خیلی دوستون دارم خیلی دلم براتون تنگ شده... تنها کسایی هستین که توی زندگیم دارم ولی در واقع هیچ کدومتون و ندارم
دلم میخواهد اندک تشکری از خدا بابت وجود امن تو در اینجا بکنم برای آنکه بماند به یادگار تا در تمام روزهای تلخی و دشواری که خواهم داشت با نگاه کردن به نوشته هایم که تک تکشان به خاطر وجود روشن توست دلم آرام گیرد.. زیرا اینجا اولین جایی بود که توانست زبان هایمان را از زیر فشار شرم و خجالت بیرون کشیده و هر دو را وادار به اعتراف عشق میانمان کند، دریچه های قلبمان را به روی یکدیکر باز کردیم و من مخلصانه و با جسارت هر چه تمام اعتراف کردم که چقدر زیاد دوستت دارم. زیبای من تولدت مبارک مبارک و مبارک، خوش به حال من که خدا تو رو از همون ازل در سرشت من قرار داد و بابت این هر روز و شب شکرگزار وجود پر از عشق تو هستم و خواهم بود.دوستت دارم ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ده شب
پی بردم در نهایت هر چقدرم زیبا باشی و دست نیافتنی،هر چقدرم قلبت پاک و نیت درون وجودت بدون هیچ حقه و سیاستی باشد در آخر برای کسانی میمیرند که برایشان بدترین ها را خواستند و بدترین رفتار را با آنان داشتند؛ و چه بیهوده تن و روح پاک خود را در این مسیر آلوده و خسته کردم کاش از اول هیچ چیزی وجود نداشت نه انسانی نه احساسی و نه منی...
کم خوراک شد نفهمیدن گفتن لابد چیز میز کنار غذا زیاد میخوره، دست و پاش شروع کرد به لرزیدن و تکون خوردن گفتن به خاطر کمبود آهن، ناخناشو می جوید گفتن لابد بلند شدن، موهاش ریزش پیدا کرد گفتن حتما به خاطر رسیدگی کمی هستش که داره خسته شد خسته بدون هیچ جونی تو بدنش افتاد یه گوشه زیر تمام حرفا خودشو دفن کرد یه پارچه هم کشید روی خودش رفت پایین پایین پایین تر از عمق تمام حرفای نگفتش گفتن عه پاشو دختر تنبلِ تن پرور حرف نزد سکوت کرد آروم بود زبونش لای تمام حرفای نگفته قفل شده و از اون پشت دست و پا میزد برای یه لحظه آزاد شدن، مغزش میگفت بزار برو اما دلش میگفت بمون کجا رو داری آخه کاری به کار کسی نداشت گفتن معلوم نیست چه مرگشه این دختر آخه نونش کمه آبش کمه؛ یه روزی هم میفته گوشه خونه جسدش بوی رویا میگیره بوی تمام آروزهایی که یه روز میخواست دیگه آرزو نباشن بوی عشقی رو خواهد گرفت که تا آخرش به همه همون نفهما داشت روحش بوی بهشتی رو خواهد گرفت که برای خودش ساخته بود و هیچ وقت بهش نرسید بعد میگن ای بابا آخرشم نفهمیدیم چش بود طفلی آره اونا صلاحشون به نفهمیدن بودن اونم صلاحش به نبودن به به عجب معامله دو طرفه قشنگی
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.