کاش باران بودم... کاش همچو باران، بر زمین فرود میآمدم و تمام آلودگیها را از جهان میستردم. کاش از آسمان عشق، بر دلت واژگون میشدم و زخم سوزناک کینهها را میشستم. کاش میتوانستم غمهایت را به آغوش بکشم و بهدست اقیانوس بسپارم. کاش میشد مثل باران، گونههای اشکآلودت را نوازش کنم و بهجای تو ببارم. کاش رطوبتِ هوای دلم، تو را سر ذوق میآورد. کاش باران بودم...
من، آدمی زاد را با تمام خطاها و کاستیهایش دوست دارم؛ او روحیهای دلیرانه و اصلاح ناپذیر دارد. او تا آخرین نفس، در راه اهدافش مبارزه میکند و بارها سرافکنده میشود، اما هرگز مغلوب نمیشود. انسان جامعهی امروزی، کاملا به دور از کلیشه است. او شخصیتِ خود را درمیان سیلاب غم و آشوب دنیا به جریان میاندازد و سوار بر رویاهایش تاخت میکند.
« گوشهای از داستان جنگ درونی، در همین برنامه » زن با همان نگاه مرتعش پرسید: - اگه نشد چی؟ اگه... سقوط کردیم؟ مرد با بیخیالی، شانهای بالا انداخت و زمزمه کرد: - اونجوری، حداقل تلاش خودمونو کردیم... ایمی، هر اتفاقی هم که بیفته، نباید تعادلِ ذهنتو بههم بزنی. اینکه تو، دستیدستی بخوای خودتو نابود کنی، خیلی رقتانگیزه... پس از مکثی کوتاه، سیگارش را به گوشهای پرت کرد و ادامه داد: - ذهنت هیچوقت نباید مغلوب بشه؛ تو باید وادارش کنی، تا رویاهای همیشگیشو بسازه... عزیزم، جنگ شاید بتونه سرزمینمونو بههم بریزه، ولی ما نباید بذاریم که ذهنمون هم بههم بریزه.
مرد، دود سیگارش را بیرون فرستاد و لبخند اطمینانبخشی بر لب نشاند. بعد، آهسته گفت: - خب چیکار کنم؟ تو این شرایط، کاری از دستم برنمیآد... زن، نفسش را با حرص، بیرون فرستاد و سریع جواب داد: - خودت میدونی که؛ جنگ شده... بیا حداقل فرار کنیم. - ایمی، بس کن! دیگه خستهم، بذار هرچی میخواد بشه... مجدد، پکی به سیگارش زد و بر صحبتش افزود: - در ضمن، مرزها رو بستن؛ چطور میخوای فرار کنی؟! - حالا واسه اونجاش یه فکری میکنیم، فقط بیا زودتر از اینجا بریم؛ من نمیخوام بمیرم! مرد با لحنی اسفناک گفت: - وقتی رو یه بلندی نشستی، هرچی به پایین نگاه کنی و بترسی، شرایط بدتر میشه... الان هم همینه! مرگ، یعنی سقوط به اعماق زمین. یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد: - تو که نمیخوای سقوط کنی... میخوای؟ نفس آهمانندش را همراه با دودههایی غلیظ، به بیرون فرستاد. زن نیز با چشمانی متزلزل، پلک بر هم زد. بعد، لبهایش را از هم فاصله داد و گفت: - نه، نمیخوام. - خوبه... پس مشکلی نیست؛ اگه شجاع باشیم، تا آخرش دووم میآریم. « گوشهای از داستان جنگ درونی »
روزی ریسمان زندگی را با قلبش لمس کرد و به سوی آسمان آبیِ خیالانگیزش پر کشید. همچو یک پرنده، در میان رویاهایش شناور مانده بود؛ آزاد و بیپروا... او با غرق شدن در این خیالات واهی، از زندگیاش لذت میبرد. آسمان، دریای او بود؛ دریایی که سلول به سلول ذهنش را در هم میشکست و تا مرز خفگی پیش میبرد! عمق امواج آن، او را به سوی دیوانگی سوق میداد و قلبش را به پرواز درمیآورد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.