مرد، دود سیگارش را بیرون فرستاد و لبخند اطمینانبخشی بر لب نشاند. بعد، آهسته گفت: - خب چیکار کنم؟ تو این شرایط، کاری از دستم برنمیآد... زن، نفسش را با حرص، بیرون فرستاد و سریع جواب داد: - خودت میدونی که؛ جنگ شده... بیا حداقل فرار کنیم. - ایمی، بس کن! دیگه خستهم، بذار هرچی میخواد بشه... مجدد، پکی به سیگارش زد و بر صحبتش افزود: - در ضمن، مرزها رو بستن؛ چطور میخوای فرار کنی؟! - حالا واسه اونجاش یه فکری میکنیم، فقط بیا زودتر از اینجا بریم؛ من نمیخوام بمیرم! مرد با لحنی اسفناک گفت: - وقتی رو یه بلندی نشستی، هرچی به پایین نگاه کنی و بترسی، شرایط بدتر میشه... الان هم همینه! مرگ، یعنی سقوط به اعماق زمین. یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد: - تو که نمیخوای سقوط کنی... میخوای؟ نفس آهمانندش را همراه با دودههایی غلیظ، به بیرون فرستاد. زن نیز با چشمانی متزلزل، پلک بر هم زد. بعد، لبهایش را از هم فاصله داد و گفت: - نه، نمیخوام. - خوبه... پس مشکلی نیست؛ اگه شجاع باشیم، تا آخرش دووم میآریم. « گوشهای از داستان جنگ درونی »
روزی ریسمان زندگی را با قلبش لمس کرد و به سوی آسمان آبیِ خیالانگیزش پر کشید. همچو یک پرنده، در میان رویاهایش شناور مانده بود؛ آزاد و بیپروا... او با غرق شدن در این خیالات واهی، از زندگیاش لذت میبرد. آسمان، دریای او بود؛ دریایی که سلول به سلول ذهنش را در هم میشکست و تا مرز خفگی پیش میبرد! عمق امواج آن، او را به سوی دیوانگی سوق میداد و قلبش را به پرواز درمیآورد.
عطر کلامت که بر دل نشست، رایحهی عشق پدیدار شد. از آن پس، قلبم با هر تپش، بوی عشق را استشمام میکند و هربار، تا مرز خفگی پیش میرود. حالا روح و جانم نیز، مسحور تو گشتهاند... به واسطهی این زندگی، دردهای زیادی را به جان خریدهام؛ و عشق، درست در پس این دشواریها بود، که جان گرفت و مرا در خود غوطهور ساخت. او در میان نفسهای گاه و بیگاهم، به نرمی میتپید؛ با صدایی گوشنواز، آرام و بیوقفه... یک روز بیآنکه مرا مطلع کند، خیلی نامحسوس، از زیر زخمهایم سر درآورد و مرهم آنها شد؛ مرهم همان زخمهایی که روزی، خود مسببشان بود! و اینگونه بود که عشق، هم درد شد و هم درمان... .
موجهای ملایمِ معرفتت، قلبم را به سوی خود میکشاند. من نیز عاقبت، دل به دریا زدم... احتمالِ غرق شدنم بسیار بود؛ با اینحال، ذرهای تردید نکردم. میخواستم طعم شیرینِ اعتماد را بچشم. پس با اطمینان کامل، قلبم را به دستِ این امواج سپردم. در ابتدا آرامش عجیبی که با عشق آمیخته بود، تمام وجودم را پر کرد. اما با گذر زمان، بیشتر در اعماقِ این آب فرو رفتم. بعد ناگهان، حس غریبی به سراغم آمد. شبیه به ترس بود؛ ترس از غرقشدن! بله؛ من از عمقِ این وابستگی، هراس داشتم. حالا نیز از بختِ بدم، معتادِ این دریا شده بودم؛ دریایی که دیگر نمیتوانستم از آن دل بکنم...
سردی زمین، پوستش را میسوزاند. اما قلبش کاملا داغ شده و شروع به خونریزی کرده بود... مدتها بود که امید از بند دلش رها گشته و به سوی تاریکی اوج گرفته بود. اما حالا دوباره میتوانست به ریسمان امیدش چنگ بزند؛ و این مایهی خوشبختی بود. مرگ؛ واژهای غریب و ناآشنا... تابهحال، نه آن را دیده و نه لمس کرده بود. اما قطع به یقین، نیمهای از رویاهای گمشدهاش در میان سیاهیِ جنونآمیز مرگ، پنهان گشته بود.