روزی ریسمان زندگی را با قلبش لمس کرد و به سوی آسمان آبیِ خیالانگیزش پر کشید. همچو یک پرنده، در میان رویاهایش شناور مانده بود؛ آزاد و بیپروا...
او با غرق شدن در این خیالات واهی، از زندگیاش لذت میبرد.
آسمان، دریای او بود؛ دریایی که سلول به سلول ذهنش را در هم میشکست و تا مرز خفگی پیش میبرد! عمق امواج آن، او را به سوی دیوانگی سوق میداد و قلبش را به پرواز درمیآورد.
10پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.