مرد، دود سیگارش را بیرون فرستاد و لبخند اطمینانبخشی بر لب نشاند. بعد، آهسته گفت:
- خب چیکار کنم؟ تو این شرایط، کاری از دستم برنمیآد...
زن، نفسش را با حرص، بیرون فرستاد و سریع جواب داد:
- خودت میدونی که؛ جنگ شده... بیا حداقل فرار کنیم.
- ایمی، بس کن! دیگه خستهم، بذار هرچی میخواد بشه...
مجدد، پکی به سیگارش زد و بر صحبتش افزود:
- در ضمن، مرزها رو بستن؛ چطور میخوای فرار کنی؟!
- حالا واسه اونجاش یه فکری میکنیم، فقط بیا زودتر از اینجا بریم؛ من نمیخوام بمیرم!
مرد با لحنی اسفناک گفت:
- وقتی رو یه بلندی نشستی، هرچی به پایین نگاه کنی و بترسی، شرایط بدتر میشه... الان هم همینه! مرگ، یعنی سقوط به اعماق زمین.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد:
- تو که نمیخوای سقوط کنی... میخوای؟
نفس آهمانندش را همراه با دودههایی غلیظ، به بیرون فرستاد. زن نیز با چشمانی متزلزل، پلک بر هم زد. بعد، لبهایش را از هم فاصله داد و گفت:
- نه، نمیخوام.
- خوبه... پس مشکلی نیست؛ اگه شجاع باشیم، تا آخرش دووم میآریم.
« گوشهای از داستان جنگ درونی »