« گوشهای از داستان جنگ درونی، در همین برنامه »
زن با همان نگاه مرتعش پرسید:
- اگه نشد چی؟ اگه... سقوط کردیم؟
مرد با بیخیالی، شانهای بالا انداخت و زمزمه کرد:
- اونجوری، حداقل تلاش خودمونو کردیم... ایمی، هر اتفاقی هم که بیفته، نباید تعادلِ ذهنتو بههم بزنی. اینکه تو، دستیدستی بخوای خودتو نابود کنی، خیلی رقتانگیزه...
پس از مکثی کوتاه، سیگارش را به گوشهای پرت کرد و ادامه داد:
- ذهنت هیچوقت نباید مغلوب بشه؛ تو باید وادارش کنی، تا رویاهای همیشگیشو بسازه... عزیزم، جنگ شاید بتونه سرزمینمونو بههم بریزه، ولی ما نباید بذاریم که ذهنمون هم بههم بریزه.