موهای رویا را شانه می زدم و می بافتم و اومدام می پرسید،!یک مرتبه سکوت کرد،
_هنوز می بافی؟
_معلوم نیست؟
_ پس بگو چی پرسیدم؟
_عشق!
_پس چرا نگفتی یعنی چی؟
در حالیکه پیچ موهایش را باز میکردم و زیر نور خورشید تاب می دادم در ذهنم می پیچید
" عشق "شاید آخرین واژه جهان هستی باشد که آدم ها بر سرش به تفاهم برسند!!