دیشب بابونه ها ی یاد تو در من راه می رفتند ، آهسته و بی صدا قد می کشیدند
و از عطرشان سرمستم میکردند،
تو میدانستی که بادهای ناگهانی همیشه مرا می ترساند!
، بادی نیامد فقط تیزی داس نبودنت برقی زد و ردی از گلبرگ های سفید روی زمین،
از خواب پریدم،
دو بغل عطر یاس نذر آمدنت کردم،
نمیخواهم قبول کنم تازه اول زمستان است نازنین!