عطر کلامت که بر دل نشست، رایحهی عشق پدیدار شد. از آن پس، قلبم با هر تپش، بوی عشق را استشمام میکند و هربار، تا مرز خفگی پیش میرود.
حالا روح و جانم نیز، مسحور تو گشتهاند... به واسطهی این زندگی، دردهای زیادی را به جان خریدهام؛ و عشق، درست در پس این دشواریها بود، که جان گرفت و مرا در خود غوطهور ساخت.
او در میان نفسهای گاه و بیگاهم، به نرمی میتپید؛ با صدایی گوشنواز، آرام و بیوقفه...
یک روز بیآنکه مرا مطلع کند، خیلی نامحسوس، از زیر زخمهایم سر درآورد و مرهم آنها شد؛ مرهم همان زخمهایی که روزی، خود مسببشان بود!
و اینگونه بود که عشق، هم درد شد و هم درمان... .
5پسند0نظر2
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.