موجهای ملایمِ معرفتت، قلبم را به سوی خود میکشاند. من نیز عاقبت، دل به دریا زدم...
احتمالِ غرق شدنم بسیار بود؛ با اینحال، ذرهای تردید نکردم.
میخواستم طعم شیرینِ اعتماد را بچشم. پس با اطمینان کامل، قلبم را به دستِ این امواج سپردم.
در ابتدا آرامش عجیبی که با عشق آمیخته بود، تمام وجودم را پر کرد.
اما با گذر زمان، بیشتر در اعماقِ این آب فرو رفتم.
بعد ناگهان، حس غریبی به سراغم آمد.
شبیه به ترس بود؛ ترس از غرقشدن!
بله؛ من از عمقِ این وابستگی، هراس داشتم.
حالا نیز از بختِ بدم، معتادِ این دریا شده بودم؛ دریایی که دیگر نمیتوانستم از آن دل بکنم...
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.