سردی زمین، پوستش را میسوزاند. اما قلبش کاملا داغ شده و شروع به خونریزی کرده بود...
مدتها بود که امید از بند دلش رها گشته و به سوی تاریکی اوج گرفته بود. اما حالا دوباره میتوانست به ریسمان امیدش چنگ بزند؛ و این مایهی خوشبختی بود.
مرگ؛ واژهای غریب و ناآشنا... تابهحال، نه آن را دیده و نه لمس کرده بود. اما قطع به یقین، نیمهای از رویاهای گمشدهاش در میان سیاهیِ جنونآمیز مرگ، پنهان گشته بود.
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.