با کنجکاوی از شیب تپه به پایین سُر میخورم و باد نسبتا تندی وزیدن میگیرد تا همراهیام کند. برای لحظهای دستانم را مانند بال جوجه پرندهای باز میکنم؛ گویی انتظار بلند شدن از روی زمین را دارم. حتی برای ثانیهای تصور میکنم که این اتفاق افتاده، دیگر برای همیشه آزاد شدهام.
آزادم تا از این شهر نفرین شدهی قدیمی پر بکشم و فرار کنم.
اما با رسیدن پایم به زمین هموار، رویایی که ساختهام بدون من پر میکشد و میرود.
چه روزگاری است که حتی رویاها هم به خالقشان خیانت میکنند.
-بیداری سرخ
5پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.