به تیتر های روزنامه خیره شدم.
- وای، هامون! مطمئنم دیگه...
هامون به سرعت کتابش را به گوشهای پرت کرد و با لگدی محکم، مرا از روی صندلی به زمین هل داد.
- دِ انقدر تحلیلای سیاسیت رو ارائه نده. بشین یکم کتاب بخون چیز یاد بگیری!
سپس به طرفم خم شد. کتابش را از روی زمین برداشت. پایش را بر روی آن پیش انداخت و شروع به خواندن ادامه کتابش کرد.
10پسند3نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.