گاهی اوقات برمدار زندگی می چرخیم و برای داشتن چیزهایی که دست ما نیست آنچنان تقلا میکنیم که در این راه تمامی وجود خود را به دست باد روانه میکنیم. زمانی که خستگی و حس حقارت بر همه جانمان رسوخ کرده و در حال حرکت دادن لاشه ی سنگین خود از روی زمین هستیم همان چیزی رخ میدهد که به یکباره تمام دنیایمان را از سیاهی درمی آورد همان لحظه که برای به دست آوردن زندگی تلاش میکنیم دنیایی به ما بخشیده میشود؛ دنیایی از جنس آزادی، دنیایی که رنگ و بو دارد، رنگ و بویی از جنس آغاز از جنس بودن و نبودن و آرامشی عمیق آرامشی که در یک وجب از زیر زمین و در یک فضای تاریک و آرام به تو بخشیده میشود،دنیایی از جنس رهایی از بند تمام چیزهایی که هرگز متعلق به ما نبودند.
آن لحظه نیز طعم دیگری از خوشبختی را تجربه میکنی آن را مزه مزه میکنی و آن لحظه یقینا همگی به آرامش میرسیم.....