- هامون، دیگه مطمئنم فردا جنگ میشه. شک ندارم!
هامون استکان قهوهاش را سر کشید و بعد، آن را بر روی میز گذاشت. سپس به چشمهایم خیره شد و گفت:
- هنوز هم رضا نگفتی از خودت چه خبر داری.
سپس، کتابش را از روی میز کنار دستش برداشت. عینکش را به چشم زد. به طوری که طنابهای متصل به دو طرف عینک به روی شانههایش آویزان شده بودند. و بعد شروع به خواندن آن کرد.
11پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.