هامون نگاهش را بالا گرفت و به چشمهای پریشانم خیره شد. دستش را بر روی پاهایم گذاشت و زیر خنده زد.
- خب، دیگه چه خبر؟
پوزخندی زدم و با صدایی آرام و بیحال، گفتم:
- خاورمیانه پر از اتفاقه، کدومش رو بگم؟
هامون لبخندش را عمیقتر کرد. اما عمقی را فرو برد که از جنس خوشحالی نبود و چه بسا به تلخی میمانست.
- اینا رو ول کن، از خودت بگو چه خبر؟
نفسی عمیق کشیدم و گفتم:
- همین دیگه...
10پسند3نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.