پارت دوم:
آخر بابا قرار نبود بمیرد. مرگ، ضعف بود و بابای من هرگز آدم ضعیفی نبود.
او مردی است، آه. بهتر است بگویم مردی بود که شانههای ستبر و قویاش نوید پیروزی میدادند.
وقتی به او نگاه میکردم، خانه را میدیدم. حس میکردم همه چیز درست میشود. ما به ایران باز میگردیم، من باز هم در اتاق خواب صورتی ام خواهم خوابید و برادر هایم دوباره در باغ بزرگمان قدم خواهند زد.
تمام این رویاها را وقتی به چشمان عمیق و پر مهرش نگاه میکردم می دیدم. او اطمینان من بود، کوه سر بلندم.
مگر میشد بمیرد؟
اما حالا، در برابر تابوت چوبی حقیری که توان حمل کردن بزرگ مردی مانند او را ندارد، ایستادهام.
پرچم زیبای سه رنگی که روزگاری قلبم را پر از غرور میکرد و حالا بزرگترین حسرت من است روی آن خوابیده. هیچ چیز را بیشتر از دفن شدن با آن پرچم نمیخواست. برایش جان داد، یا بهتر است بگویم تا پای جان پای آن ایستاد.
8پسند3نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.